(قرن پنجم هجری)
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی؟
نگارا بدین زودسیری چرایی؟
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندین وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی...
جمال الدین اصفهانی
(اوایل قرن ششم)
یا ز چشمت جفا بیاموزم
یا لبت را وفا بیاموزم
پرده بردار تا خلایق را
معنی والضحی بیاموزم
تو ز من شرم و من ز تو شوخی
یا بیاموز یا بیاموزم
بارها چرخ گفت می خواهم
که ز طبعش جفا بیاموزم
پرده ی عالمی دریده شود
گر از او یک نوا بیاموزم
نشوی هیچگونه دست آموز
چه کنم تا تو را بیاموزم
به کدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم؟
از خیالت وفا طلب کردم
گفت: کو از کجا بیاموزم؟
گفتم: آخر نیایی ام در چشم؟
گفت: اول شنا بیاموزم.
برای دیدن بقیه شعرها روی ادامه مطلب کلیک کنید.
خدا جون! قسم میخورم اگر کسی نفهمد دیگر هیچوقت این کار رو نکنم. کاری کن که دوستم رقیه اصلا نفهمد. میدونی که اون خیلی زرنگه. میفهمه کی واقعا روزه است کی نیست. به صورت آدم که نگاه میکنه میگه: دروغ میگی روزه نیستی. اگه روزه بودی رنگت پریده بود و لبهات خشک شده بود. بعضی وقتها هم زبون ما رو نگاه میکنه و میگه اگه روزه بودید زبونتون مثل مال من رنگش سفید میشد. راست میگه. زبونش سفیده سفیده. لبهایش هم پوسته پوسته شده.
درسته که اون، وقت روزه گرفتنشه ولی خدا جون این خیلی بده که من نمیتونم مثل اون باشم. خودت که میدونی اونوقت همهی دوستام میروند توی گروه اون. میگند اون خیلی سرش میشه. اصلا دخترهای محلهمون یه جوریاند. باورشون نمیشه که من از اون بهترم. هم خوب درس میخونم هم زرنگم. خوب فقط يه كم لاغرترم، قدم هم کوتاهتره و نمیتونم روزه بگیرم. زود زود گرسنه میشوم. گاهي وقتها هم فقط چند روز موهامو شونه نميزنم. همين! اين انصافه كه رقيه از من بهتر باشه و رئيس بشه؟
اما امروز روزه گرفتم. مامانبزرگم با مامان صحبت کرد و قرار شد که روزهی کلهگنجشکی بگیرم. اسم این روزه خیلی بامزه است! سحری هر چه قدر که میتوانستم خوردم که بتوانم تا ظهر دوام بیاورم. خیلی آب خوردم. آنقدر که دلم درد کرد. رفتم به رقیه گفتم که من روزه گرفتم. ولی اون گفت این روزهاي كه تو گرفتي مال كوچولوهاست. خیلی ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. ساعت ده داشتم از گرسنگی میمردم. به خودم خیلی فشار آوردم که چیزی نخورم و تا اذان ظهر صبر کنم. اما نشد. یعنی به خدا من فقط رفته بودم سر یخچال که برای داداشم آب بیارم. خودت که میدونی اون کوچیکه و من باید ازش مواظبت کنم. اصلا خودت ميدوني كه من چهقدر دوستش دارم. فقط همین. من که اصلا دلم نمیخواست برم سراغ شیربرنج و زولبیا. حتی چشمم رو بستم که نبینمشون. ولی به خدا نفهمیدم چطور شد که دیدم دارم پیالهی شیربرنج رو سر میکشم. خدا جون میبخشی ولی خیلی چسبید. فقط حیف که مامان دید. من فقط گریه کردم. خیلی گریه کردم. حتما مامان وقتی با مامان رقیه حرف میزنه همه چی رو بهش میگه. توی آینه که خودم رو دیدم متوجه شدم که لبهایم اصلا پوسته پوسته نیستند. زبونم هم قرمزِ قرمز بود. با این سر و وضع نمیتونستم برم کوچه. حتما رقیه میفهمید. لبهایم را آنقدر کشیدم که خشک شد و یه کم پوستهپوسته شد. راستش روی زبونم هم پنیر ماليدم و برای این که قورتش ندم زود رفتم توی کوچه و نشستم کنار دست رقیه. بهش گفتم خیلی گرسنه هستم. خدا جون میدونی اون چی گفت؟! بهم گفت مثل اینکه این دفعه راست میگی. داشتم از خوشحالی بالبال میزدم. زود اومدم خونه و یواشکی رفتم که بازم پنیر بردارم. این دفعه مامانبزرگم هم منو دید. خیلی حالم گرفته شد. گفتم تو رو خدا یه وقت به دوستم رقیه نگی ها. اما اون فقط خندید و گفت« عزیزم! مهم اینه که خدا همه چی رو میبینه. تو باید سر قولت میموندی و تا ظهر صبر میکردی. این چیزیه که خدا میخواد.» وای خدا جون! یعنی تو هم دیدی که یواشکی شیربرنج خوردم. لبامو محکم کشیدم و روی زبونم پنیر مالیدم؟ به خدا من دختر بدی نیستم. خودت كه ميدوني. فردا میبینی که چطوری روزه میگیرم. میشه عوضش تو هم یه کاری بکنی که دستکم رقیه نفهمه؟ خواهش میکنم. قربونت برم خدا جونم!
چندشعر از شاعران کودک و نوجوان
ماهی من
غلامرضا بکتاش
گربهای با چنگش تنگ ما را انداخت
ماهی من از ترس روی پایم جان داد
روی پایم او را یک وری خواباندم
من برای روحش آیهای را خواندم
خاک کردم او را در میان گلدان
باز هم یادم هست رنگ او را الان
اسم او را در شعر مینویسم گاهی
میخورد سُر فورا روی کاغذ ماهی
«آثار ديگر شاعران را با كليك روي "ادامهي مطلب" در پايين ميتوانيد مشاهده نماييد»
ساندرسون وندربیلت
مترجم: مهدی مرادی
دسامبر
پسرک گوشهای ایستاده بود
و با قوطی حلبی که دردست داشت
ذرات کثیف و گلآلود برف را
توی فاضلاب میریخت
***
کمک میکرد بهار بیاید.
«لیلیان مور»
مورچهها این جا زندگی میکنند
نزدیک سنگ جدول
میبینی؟
خدا میداند چهقدر ترسیدهاند
از دیدن غولهایی
مانند من.
چهقدر دور شد از من بهار آدمها!
شکست شاخه و برگم کنار آدمها
گذشت خوشهي گندم گذشت فصل درو
به سر رسید زمین در حصار آدمها
وزید بوسهي باران به تک تک مردم
ولی شکفت یکی از هزار آدمها
شراب کهنه خون خوردهاند از سر هم
نکاست آتش آن از خمار آدمها
قرار بود بخندیم با خدا تا صبح
ولی گریست خدا بر مزار آدمها
رسیدهام به بهار جوانه گندم
چهقدر دور شدم از بهار آدمها!
زری عابدینی
بوسه بر پای دزد
نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند. جنید برفت و پای او را بوسه داد. او را سوال کردند. گفت: هزار رحمت بر وی باد که درکار خود مرد بوده است و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در آن کرد.
کفش خود نگه دار!
نقل است که منکری پیش وی(بایزید بسطامی) آمد و گفت: فلان مسأله بر من کشف گردان. شیخ آن انکار در وی بدید. گفت: به فلان کوه غاری است و در آنجا یکی از دوستان ماست. از وی سوال کن تا بر تو کشف کند.
برخاست و بدان غار شد. اژدهایی عظیم دید به غایت سهمگن. چون آن بدید بیهوش شد و جامه نجس کرد و بیخود خود را از آنجا بیرون انداخت و کفش آنجا بازگذاشت و باز خدمت شیخ آمد و در پایش افتاد و توبه کرد. شیخ گفت: سبحان الله. تو کفش نگه نمیتوان داشت و طهارت، از هیبت مخلوقی. در هیبت خالق کشف چگونه نگه توانی داشت که به انکار آمدهای؟ که: مرا فلان سخن کشف کن.
کار توی کانون پرورش فکری جذابیتهای خاصی دارد. به خصوص اگر شغلت مثل من، توی آفرینشهای ادبی باشد. بچهها توی کانون یاد میگیرند که خودشان را بنویسند نه دیگران را. بههمین خاطر آنچه که مینویسند انشاء نیست بلکه آینهي ذهن و دلشان است. «کوچهي سنجاقک» قصد دارد شما را هم در صمیمیت این نوشتهها شریک کند.
(در ضمن بههیچ وجه در کار بچهها دست برده نشده و حتی غلطهای املائی هم اصلاح نشده است.)
بهزاد فریدونی-گروه سنی ج - هشترود
من یک لنگه کفش سفید ورزشی هستم که در آب افتادهام و آب من را به جاهای عجیب و غریب میبرد. گاهی جلبکهای آب با من همراه میشوند، گاهی من به زیر سنگها میروم، گاهی هم وقتی که یک ماهی، خیلی گرسنه میشود من را قورت میدهد و وقتی که میبیند من غذا نیستم من را از لای دندانهایش به بیرون پرت میکند. من وقتی که با آب سفر میکنم به من خیلی خوش میگذرد ولی گاهی هم دچار خطر میشوم و بالاخره آن قدر با آب میروم تا به دریای بزرگ آبی میرسم.
دو دو تا ميشود پنجتا
شايد هم سهتا
و شايد...
***
ببخشيد آقا!
رياضياتم خوب نيست.
«هوالحق»
لبخند بزن قفس طلايي!
ازذوق طلاي محبس خويش.
آسوده چو آن كلاغ فرتوت
از حنجرهات نوا بياويز.
خاموشي تو صداي مرگ است
لبخند بزن، بخوان قناري!
در قصر طلاييات گمانم
جاي غم و ماتمي نداري.
غم باشد اگر ازآن زاغ است
آن خانه بهدوش آسمانگرد
آن زاغ سياه كاسهگردان
سلطان هواي موسم سرد.
با اين همه اي قناري من!
بايد كه كلاغها نخوانند
بايد كه كلاغها بميرند
آخر تو چرا قفس طلايي!
زری عابديني